Home / دانلود رمان / دانلود رمان دختر بد

دانلود رمان دختر بد

دانلود رمان دختر بد

 

dokhtare bad - دانلود رمان دختر بد

 

خلاصه:

دانلود رمان دختر بد وقتی یه بادوم تلخ میخوری سریع بعدش چندتا بادوم شیرین میخوری که تلخیش از بین بره،تو دیگه لذتی از بادوهای شیرین نمی بری،فقط میخوای تلخی رو فراموش کنی،وقتی هم که اون تلخی تموم شد دیگه می ترسی بادوم بخوری که نکنه دوباره تلخ باشه!عشق مثل اون بادوم تلخه!بع

با آدمای زیادی میری ولی فقط برای فراموش کردن اون

بعدش دیگه می ترسی عاشق شی،در اصل آدما یه بار عاشق میشن،بعدش یا از اجبار تنهایی

و سرمو برگردوندم…اوه اوه!بالاخره یافتم!چقدر خوشگله این پسره!البته نه خوشگل خوشگله!به قول بیتا جذااابه!بیتا دوباره بازومو تکون داد که بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

-ولم کن بیتا…بزار اینو تور کنم…

بیتا شیطون خندید و مشغول حرف زدن با آنیتا شد…دستمو زیر

چونم گذاشتم و شیطون به پسری که دوتا میز ازمون فاصله

دانلود رمان دختر بد

داشت پیش دوستاش نشسته بود خیره شدم…از اون پسرای خودخواه نبود

چون عین هیزا بهم زل زده بود…پوزخندی گوشه لبم نشست…بدجور به دلم

نشسته بود…بلند شد اومد طرفمون…با آرنجم به بیتا سلقمه زدم که هردوشون

به پسره خیره شدن…سرمو انداختم پایین و مثلا با انگشتای دستم ور رفتم…پسره وایساد بالا سرمو دستشو گذاشت رو صندلی…گفت:

-سلام خانوما…میتونم پیشتون بشینم…

بیتا و آنیتا که از پررویی پسره کفری شده بودن روشونو برگردوندن…سرمو گرفتم بالا و با لبخند غلیظ گفتم:

-چرا که نه…بفرما…

نشست روبروم…حالا دقیق تر میتونستم دیدش بزنم…چشم و ابرو مشکی بود اما جذبه داشت…چون مجلس نامزدی بود کت و شلوار پوشیده بود…لبخندی زدو گفت:

-میتونم اسمتونو بدونم؟

-اول تو بگو…

دستشو سمتم دراز کردو گفت:

-آرمینم…

دستشو فشردمو گفتم:

-منم نگینم…خوشبختم…

دستمو کشیدم…گفت:

گوشیمو که همیشه ی خدا تو دستم بود آوردم بالا و شمارمو وارد کردم

،یه تک زدم که شمارم روی گوشیش بیفته…

با خنده گفت:

-مرسی…

به رویا که توی لباس نامزدی مثل ماه شده بود نگاه کردم…رو به آنیتا گفتم:

-آنی؟بریم؟

آنیتا نگاهی به ساعتش کردو گفت:

-آره بریم که منم دیرم نشه…بیتا بلند شو…

دانلود رمان جدید دختر بد

بیتا در حالی که با یه پسره تماس چشمی داشت بلند شدو مانتوشو پوشید.

..خخخ…دوستم فتوکپی خودمه قربونش برم…منم شالمو سرم کردم،مانتومو پوشیدم و رو به آرمین گفتم:

-فعلا…

لبخندی زدو لیوان شربتو برداشت و مشغول نوشیدن شد…با بیتا و آنیتا رفتیم سمت رویا

…مشغول رقص با مرتضی بود تا مارو دید وایساد و با تعجب گفت:

-میرین؟!

-آره دیگه…مامانمو که میشناسی؟حوصله غرغراشو ندارم…

رویا نگاهی به آرمین کردو گفت:

-بالاخره کارتو کردی؟نگفتم حداقل توی جشن بیخیالش شو؟

شیطون خندیدمو گفتم:

-منو که میشناسی…

بیتا-من اینو آدمش میکنم حالا ببین…

عاقل اندر سفیهانه نگاهش کردمو گفتم:

-یوخ بابا؟تو؟دیدم چجوری داشتی پسر مردمو میخوردی…

بیتا ایشی گفتو روشو برگردوند…

رویا-ولی اون پسرعموی مرتضی

با تعجب گفتم:

-دروغ؟!

رویا-والله…

زدم روی دستمو گفتم:

-خاک بر سرم شد که!حالا بخوام اینو دو در کنم باید هزارتا فلاکت بکشم که!ای

کاش حرفتو گوش میکردم..حالا می فهمم میگی توی جشن نباید مخ کسیو زد یعنی چی!

بیتا و آنیتا و رویا زدن زیر خنده…با بدبختی زدم روی سرم و آه کشیدم.

.مرتضی رویا رو صدا زد…رویا رو به ما گفت:

-مرسی که اومدین قربونتون برم…بای بای..

خواست بره که گفتم:

-هوی رویا!کادوتو اول جشن به مامانت دادما…

خندید و گفت:

-دیوونه..مرسی..

با بیتا و آنیتا رفتیم سمت زانیتای مشکی خوشگلم…سوار شدیمو راه افتادیم…نزدیکای خونه بودیم که بیتا گفت:

-تو آدم نمیشی نه؟

درحالی که به جاده چشم دوخته بودم با تعجب گفتم:

-هاااا؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قالب وردپرس