Home / دانلود رمان / دانلود رمان عطر چشم ها

دانلود رمان عطر چشم ها

دانلود رمان عطر چشم ها

 

دانلود رمان عطر چشم ها

 

خلاصه:

دانلود رمان عطر چشم ها آدم ها جدا از عطری که به خودشون می زنن، عطر دیگه ای هم دارن که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست.عطر چشم هاشون، عطر حرف هاشون، عطری که فقط مختص شخصیت اون هاست. نمی توانست نگاه از خط سفید و ممتد جدا کند. گویا آن خط که از اول مسیر همراهش بود کنار جاده کشیده شده بود تا افکار آشفته ی او را سرو سامان دهد. باید

می رفت، حتی اگر وعده و وعید های مادرش از آن بهشت روی زمین دروغ بود،

باید می رفت و از این راکد ماندن از این درجا زدن خلاص می شد.

بی هیچ انگیزه و هدفی زندگی کردن به جزء اکسیژن هدر دادن سودی هم داشت؟.

تا کی می توانست با پول پدری که خودش را حتی ماهی یک بار هم نمی دید یا اگر فرصتی گیر می آمد دلش بود که رضا نبود به دیدن آن پدر، بر طبل بی عاری بکوبد و زندگی کند؟!!

زندگیش خلاصه شده بود در عیش و نوش و خوشگذرانی هایِ  یک روزه و پرت کردن

حواسش از وضعیتی که دچارش بود.

دانلود رمان عطر چشم ها

رامیار عاصی شده تکانی به بدن خشک شده اش داد و فشاری به فرهود

و نریمان که بی خبر از همه جا در دنیای خود سیر می کردند و از شیشه ی ماشین به بیرون چشم دوخته بودند وارد کرد.

رامیار_ بکشین کنار بابا، خفه شدم. من موندم کدوم مغزی پیشنهاد داد پنج نفر آدم سوار کله ی هم بشیم و با یه ماشین راه بیوفتیم؟؟

فرهود با شیطنت همیشگیش چشمکی به نریمان زد و هردو به رامیار نزدیکتر شدند

 خوبه چاق نیستی جا نشی؛ فقط یکم ما تحتت بزرگه

رامیار چهره در هم کشید از فاصله ی صورتش با صورت فرهود که به یک بند انگشت می رسید. صدای خنده های ریز نریمان هم از سمت دیگر آزارش می داد

فرهود_ اصلا شمال رفتن صفاش به همین جیک تو جیک بودن دیگه.

رامیار به سختی تکانی به خود داد و آرنجش به پهلوی فرهود کوبید

رامیار_بکش کنار بهت می گم. جیک تو جیک شدن با دوتا نره خر مثل شما چه صفایی داره آخه؟!!!

صدای خنده ی هر پنج پسر بلند شد. حتی خود رامیار هم از وضیعت

دانلود رمان جدید عطر چشم ها

مزخرفی که گرفتارش شده بود به خنده افتاد. به سختی از ماشین اسپرتش

دل کنده بود و برای اولین بار در تمام بیست و هفت  سال زندگیش روی صندلی

عقب یک ماشین همراه دو نفر دیگر نشسته بود.

لندکروز غول پیکر به اندازه ی کافی جا برای سه نفر داشت ولی؛ نه در کنار فرهود!!!. از نیم ساعت پیش که حرکت کرده بودند به عمد خود را به رامیار نزدیک کرده بود و فضا را برای دوست نازپرورده اش تنگ تر.

 

آردا که پشت فرمان نشسته بود آیینه را روی صورت رامیار تنظیم کرد و نگاه از جاده گرفت

آردا_ نیم ساعت دیگه می رسیم. کم نق بزن، من گفتم با یه ماشین بیایم. پنج تا ماشین راه میوفتادیم دنبال هم کارناوال راه می نداختیم خوب بود؟! مثلا می خوایم دور هم باشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قالب وردپرس